تبليغاتX
کیف پولی
و تمام حرف های من
این روزها شدیدآ به دنبال ه زیبا شدنم :) اگه خدا بخواد ...
شدیدآ هم احساس میکنم باید جفت داشته باشم :( حالا کی ؟ کِی ؟ و از کجا معلوم نیست ... خووووب مگه چیه ؟ ای بابااااا بالاخره منم باید از این حرفا بزنم بیست و هفت سالمه هاااااااا ...
خلاصه عشق میخواااااااااااااااااام از اون عشقای مایکل اسکوفیلدی که به سارا تانکردی داره :( وااااالااااااااااا عقده ای شدم :(
اینم از ما که فعلآ زنده ایم ...  اینکه هنوز هم وقتی با ممول میریم کافی شاپ عشق ِ عشق ِ واقعی داشتن میکشتمون ...
خودمونم میدونیم که خدا بزرگه ( دو نقطه دی )
دارم میرم تهران که مراحل زیبا شدن رو به اتمام برسونم ...

عزت زیااااااااااااد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

رسمآ فکرهای پلیدی از ذهنم میگذره ...

تا حدودی آلزایمر هم گرفتم ... این رو جدآ میگم ... نسبت به هر چی خوبیه ... چیزی توی ذهنم نمونده جز بدی :(

یکی هست یه مقدار بهم داروی توهم زا بده ؟ به هر قیمتی هم که پیشنهاد بده جوابم مثبته ... میخوام قدرت توهمم اینقدر بالا باشه که نفهمم دارم چه گهی میخورم ...

جدآ خسته ام ... من که استراحت نمیخوام ... اعصاب نمیخوام ... من که آدم نیستم ... من هیچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نیستم ...

ولی حق دارم که نخوام نفس بکشم ... نخوام اعصابم خرد باشه ...

حالـــــــــــــــم خرابه حالم بد بده ... خدااااااااااااااااا خودت و بهم نشون بده ... خدااااااااااااااااا یه اِهِم کن بفهمم منو میبینی ... بفهمم منو هنوز یادت هست :((

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

امروز داشتم ازت میپرسیدم دلت میخواست ما هنوز کوچولو بودیم ؟ سری تکون دادی و آه کشیدی .
نمیدونم چرا امشب حس کردم اونطور که دلم میخواد دوستم نداری ... بابا حالم خیلی بده میدونی چرا چون تا حالا که 28 سالمه اونی نبودم که تو میخوای ... دارم وارد دهه ی سی ام زندگیم میشم ولی هیچ یاد نگرفتم...  
روز به روز هم دلم نازک تر میشه و تحمل حرفها برام سخت تر !!!
تو هنوز به چشم یه دختر 3 ساله به من نگاه میکنی که باید مواظبش بود ... باید راه و چاه رو بهش دیکته کنی ...  
شاید به چشم شما هنوز بچه باشم ولی من یه خانم 28 ساله هستم که میخوام خودم باشم ...
بابا چرا من نمیتونم باهات حرف بزنم ... چرا باید گلوم باد کنه و نتونم بهت بگم ؟
بهت گفتم من و میفرستی برم یه جا کار کنم و رو پای خودم بایستم ؟ لبخند زدی بهم گفتی : آخه چه کاری بلدی ؟ کجا میخوای بری ؟
لبخندت خیلی تلخ بود دوسش نداشتم از خودم بدم اومد از اینکه دیگه تو هم بهم اطمینان نداری ...  
بابا اگه پسر بودم بازم همینجوری بود اوضاع ؟ هزاران بار بهم ثابت شده که دختر دوست داری !!! منم دخترم ... تک دخترت که بارها و بارها اعلام کردی همه کار براش میکنی !!! بابا ؟ من هیچی نمیخوام فقط یه ذره بهم بیشتر بها بده
چی کار کنم ؟
بابا ؟ امشب آرزو داشتم که ای کاش نبودم که ای کاش تو دلت دختر نمیخواست
نه اینکه تو بابای بدی هستی هاا نه اتفاقآ برعکس من لیاقت همچین پدری ندارم ... نباید توی زندگیت میافتادم که اینطوری اذیتت کنم ...
این روزها دختر بداخلاق و نحسی شدم که تو داری متنفر میشی ازش ... بابا این و نذار بحساب ناخلفیم ... بگو داره پیر میشه
آره بنظرم پیر شدم ... دارم میشم ... عمرم دیگه طولانی شده
میدونم که هر روز دعا میکنی و دوست داری دعاهات مستجاب بشه
برای منم دعا کن ... دلم نمیخواد زندگی کنم 28 سال هرچی میخواستم ببینم دیدم
پدر ؟ اون دختر کوچولوی بابا دیگه بزرگ شده دیگه نه چیپس نه پفک نه عروسک نه بستنی قیفی نه آدامس خرسی آرومم نمیکنه ...
الان دلم یه شونه ی مهربون میخوام که حسم کنه بفهمتم :( که درکم کنه :( که ازم بپرسه آخه مرگت چیه ؟ دردت چیه ؟
کاش جرآت داشتم و میومدم سر میذاشتم روی شونه های پهن و مهربونت و آروم آروم باهات حرف میزدم ... شونه هات رو بعد از کودکی دیگه نداشتم ... دیگه بزرگ شده بودم و روم نمیشد لوس کنم خودم و برات !!!
یادم رفت که چه جوری لوس میشدم ؟ یادم رفت اصلن به لوس بازیهام میخندیدی یا نه ؟!!!! ولی الان پشیمونم دوباره میخوام لوس بشم تو نازم و بکشی قربون صدقم بری .
باور نمیکنی ولی دلم میخواست جای پارسا بودم تو بغلم میکردی با تموم خستگی باهام بازی میکردی از ته دلت میخندیدی برام ... بهم همونجوری میگفتی دوست دارم بابا جون ... عاشقتم پدر سوخته
با تک خنده هام ضعف میکردی و محکم فشارم میدادی تو بغلت منم میگفتم ااااااااااااااااااااااااااه تو بیشتر ذوق میکردی
بااااااابا ؟ تورو جون پارسا که الان میدونم برات از همه چیز مهمتره حلالم کن ... نتونستم اونی باشم که میخوای ... پدر ؟ برام دعا کن

دوست دارم ...

پی نوشت : اینم از آقا پارسای ۹ ماهه ...

                                       parsa

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

پاهای کثیفی دارم که به آنها افتخار نمیکنم

پاهایم کثیف اند ولی نمی توانم از آنها جدا شوم ... در زندگیم در این دنیا تنها پاهای کثیفی دارم ... پاها ی کثیفی که دیگر دیر شده است که آنها را تمیز کنم .

پاهای کثیفی دارم که از خود رد کثیفی بجا میگذارد به همین دلیل در پی جائی هستم که برافروخته نشوم بخاطر پاهای کثیفم ...

پاهای بزرگ کثیفی دارم که همچنان بزرگ میشوند ...

آنها هستند که مرا راه میبرند .

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

این تعطیلی های ت خ م ی کی تموم میشه

مردیم از بس گرده مرده خوردیم توی این آسمون ... 

توی خونه نشستیم هرچی هم مهمونی دعوت میشیم رد میکنیم !!! غر هم میزنم ... اعصابم هم گ ه ی میشه ...

 حالم خوبه ... هنوز خوبم ... بعضی وقتا دلم لک میزنه برای خودم ... برای شیطنتام ولی نه دیگه خانم شدم بزرگ شدم ...

۳ روز دیگه از تعطیلات مونده برم یه برنامه بریزم که خوش بگذره .

دوستون دارم یادتوووووون نره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

این روزها بدجوری خوبم ... با داشتن دوستای خوب و پیدا کردن یه دوست ه خوبه دیگه شادیهام تکمیل شد ...

این یک هفته ی گذشته رو در حال خوبی بسر بردم و هنوز هم

و این شادیها یه جورائی داره تکمیل میشه ... همدم روزهای کودکیم و دارم میبینم ... وااااااااااااااااااای خدا جونم خودت میدونی که چقده خوشحالم !

دلم نمیخواد هیچ چیزی یا هیچ کسی خوشی هامو ازم بگیره ... حتی تو ! آره توئی که رسمآ ریدی به حالم ...

ولی منکه خوبم خوبترم میشم ... !!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاای خدا چقده حالم خوب ه فعلآ !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

هنوز سه ساعت و خورده ای به سال نو مونده ... امسال حس و حالش رو ندارم ... آویزونم :(

چه مرگم شده ؟

امشب رو داداشی و جفتش و نی نی جون پیش ما موندن که لحظه ی تحویل سال همگی دور هم باشیم ... نمیدونم چرا این آخر سالی بازم من مورد تهاجم قرار میگیرم !!!

والا به لا این زبون ما که میچرخه انگاری خود ه نیش ه عقرب ه :( میشم چوب دو سر گــــــــــــــــــــــه :(

چی بگم ؟ چی نگم ؟ کی بگم ؟ کی نگم ؟!!! بقرآن دیگه تحمل ندارم ... از کجاش بگم که دلم آروم بشه ؟

از خود ه بی هنرم ؟ از نانی ه بی هنر ه بدرد نخور ؟ چرای سوالام رو نمیتونم حتی به خودم جواب بدم :( اینم شد سال نوی ما ...

ای خداااااااااااااا دلم داره میترکه ... یکی نیست بگه آخه لامصبااااااااااااا من خودم به اندازه ی کافی از خودم نفرت دارم چه دردی ه که هی بهم گوشزد میکنین ؟

امشب دلم یه خواهر میخواست که بغلم کنه ... نازم کنه ... ازم حمایت کنه ... منم ذوق کنم ... منم لوس بشم و احساس قدرت کنم ... رسمآ اعلام میکنم تنهاتر از تنهام :(

دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ... چرا نمیتونم دوستی داشته باشم ( چون بابا نمیشناسه ) آخه این رو کجای دلم بذارمش ؟ به کی شکایت کنم که هنوزم مثل یه دختر ۱۴ ساله باهام رفتار میشه !!! اووووووووووووووووووووووف خفه شدم دیگه ...

مثلآ ۳ ساعت دیگه سال تحویله !!!! گــــــــــــــــــــــــــــه به این زندگی ه من که به اجبار دارم سالهاشو پشت سر میذارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

بوی عید ...

بوی عیدی ...

دوسش ندارم ... :(

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

بعد از چند روز اومدم ؟ کجا بودم ؟

هیچی یه سری رفتم امارات مال خرید  ... حالم خوب ه !!! مجبورم خوب باشم  ... از یه مسافرت کوچولو برگشتم

دلم برای اون ممول ه کوچولو هم تنگ شده ... بهم خوش گذشت در کنارش گرچه خیلی کم با هم بودیم ! ولی چه پیچی زدیم با هم  ... حرفهائی که زدیم ... از مردی !!! نامردی ...

فقط لحظاتی رو که با ممول بودم احساس ه آرامش داشتم ... همین  

نمی دونم چی شده !!! احساس میکنم دیگه وقت تنهائی نیست :( هیچ مسافرتی من رو راضی نمیکنه :( الان هر کسی جای من بود حداقل برای ۱ هفته شارژ بود ولی من ...

ممول پاشو یا من و ببر به خونتون یا بیا به خونه ی ما :(

آقا نکنه عاشق شدم ؟ عاشق کی ؟ کی ؟ کجا ؟ چگونه ؟ چرا ؟

وااااااااااااای خدا چه میکنی با من ؟

پائین نوشت : عاشق ممول نشدماااااا !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

این منم

این من ه منم

از همینجا نشستم که هیچ جای خاصی نیست ...

اعتراف میکنم به چیزی که برای تو هیچی نیست و برای من همه چیز

نمیبینی ... نمیخونی ... نمیفهمی و نخواهی فهمید

حالم خوبه ... عقلم در سلامت کامل !!!

همه چی برای تو و هیچ برای خودم ... یر به یر

هنوز . سر خط  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

اون مستی ای که تو به من میدی توی هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ شراب نابی پیدا نمیشه حتی شراب ناب شیراز ...

چراااااااااااا میگن یه آدم مست آدم نیست ؟ چراااااا مستی بده ؟ چراااااااااا ؟

مستی راستی میاره ...

چه پست عاشقانه ای شد !!! من که عاشق نیستم که !!! من فقط مستم ... مست این روزها :(

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

خیالی نی ! نخواستیم ...

این روزا خوبم ؟!!

چیکار میکنم ؟

تنهام ؟ یا ...

هرچی هست ... بازهم مهم نــــــــــــــــــــــــــی

هیچی نمیخوام !

ولی ...

دلم آغوش بی دغدغه میخواد :(

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط نانی  | 

زندگی به ت...ی ترین حد خودش رسیده ...

دیگه اون دیدای مثبتی  رو که هر از گاهی به زندگی داشتمو از دست دادم ... دلم دیگه به هیچی خوش نیست ... حالمم دیگه از خودم بهم میخوره ... یه موجودی که کم کم داره میره توی دهه ی سوم زندگیش و هیچ کار خاصی نکرده !!! این حس پوچی داره خفم میکنه ...

چراشو باید از خود ه گه م بپرسم که خودمم جز شرمندگی جوابی ندارم :(

تموم ه چیزائی رو که یه زمانی یه ارزش میدونستم رو الان دیگه بهشون فکر نمیکنم چه برسه به اینکه باورشون داشته باشم :(  

چی میشه که به اینجا میرسی ؟!!! چه مورد عنایتی قرار گرفتیم توی این چندین سال

کی ؟!!! چی ؟!!! باعث شدن ؟!!!

هیچ کس جز خودم و تموم ه مومنای خوب خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!

 

راستی !!! خــــــدا تو وقتی کم میاری چیکار میکنی ؟!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد که مي توان مرتکب شد، چرا بايد همان قديمي ها را تکرار کرد.

چقدر از دست خودم عصبانیم ... یکی زحمت بکشه بیاد من و له کنه ...

راستی سلام ...

اگه بگم هرروز میام که بلاگم آپ کنم ولی سه ساعت همینجوری نیگاش میکنم کسی باورش نمیشه :(

اگه از حالم بخواین بپرسین که نمیپرسین من خوبم ... ملالی نیست جز دوری ...

خبرهای خاصی ندارم ... روزمرگیها ادامه دارن و من خسته از اونها ...

فقط ... نه بذارین ازش مطمئن بشم بعد خبرشو میدم ...

فعلآ

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط نانی  | 

بابائی جونم ... به بودنت افتخار میکنم ... تو بهترین بابای دنیائی

تولدت مبارک ... امیدوارم تولد ۱۲۰  سالگیت رو باهم جشن بگیریم ...

امروز رو علاوه بر ما تمومه دنیا برات جشن میگیرن

باز هم ...

                            تولدت مبارک بابای خوبم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط نانی  |